واژه‌نامه · همهٔ داستان‌ها

als

حرف ربط

انگار (فعل بلافاصله بعد از آن)

در داستان‌ها

Er sah aus, als hätte er seit Tagen nicht geschlafen.

او طوری به نظر می‌رسید، انگار از چند روز پیش نخوابیده است.

Oma zieht um (سطح B2)

Es ist, als wäre er noch hier.«

این‌طور است که انگار او هنوز اینجا است.»

Oma zieht um (سطح B2)

Die Großmutter ging langsam durch die Zimmer, als wollte sie jede Ecke prüfen.

مادربزرگ آهسته از میان اتاق‌ها گذشت، انگار می‌خواست هر گوشه را وارسی کند.

Oma zieht um (سطح B2)

»Siehst du, Oma«, sagte Lea, »es ist, als hättest du nie woanders gewohnt.«

«دیدی، مامان‌بزرگ»، لئا گفت، «این‌طور است که انگار تو هیچ‌وقت جای دیگری زندگی نکرده‌ای.»

Oma zieht um (سطح B2)