Leas Großmutter war dreiundachtzig und lebte seit fünfzig Jahren im selben Haus. Seit ihrem Sturz im Winter konnte sie die Treppe kaum noch hinaufsteigen. Die Familie schlug vor, dass sie in eine kleinere Wohnung zieht.
مادربزرگ لئا هشتاد و سه ساله بود و پنجاه سال بود که در همان خانه زندگی میکرد. از زمانِ زمین خوردنش در زمستان او دیگر بهسختی میتوانست از پلهها بالا برود. خانواده پیشنهاد کرد، که او به یک آپارتمان کوچکتر نقل مکان کند.
Die Großmutter tat so, als ob sie nichts gehört hätte. »Ich bleibe hier«, sagte sie. »Es sei denn, ihr tragt mich hinaus.« Leas Vater seufzte. Er sah aus, als hätte er seit Tagen nicht geschlafen.
مادربزرگ طوری رفتار کرد، انگار او چیزی نشنیده است. «من همینجا میمانم»، او گفت. «مگر اینکه شما مرا روی دست بیرون ببرید.» پدر لئا آه کشید. او طوری به نظر میرسید، انگار از چند روز پیش نخوابیده است.
Lea fuhr am Sonntag allein zu ihr. Sie kochten zusammen, wie früher. »Oma, falls du doch umziehen willst, helfe ich dir«, sagte Lea vorsichtig. »Sofern du selbst entscheidest, wohin.«
لئا یکشنبه تنها پیش او رفت. آنها مثل قدیم با هم آشپزی کردند. «مامانبزرگ، اگر تو بالاخره بخواهی نقل مکان کنی، من به تو کمک میکنم»، لئا با احتیاط گفت. «به شرط اینکه خودت تصمیم بگیری، کجا.»
Die Großmutter schwieg lange. Dann zeigte sie auf ein altes Foto an der Wand. »In diesem Haus habe ich mit deinem Großvater gelebt. Es ist, als wäre er noch hier.« Lea nahm ihre Hand.
مادربزرگ مدت زیادی ساکت ماند. بعد او به یک عکس قدیمی روی دیوار اشاره کرد. «من در این خانه با پدربزرگت زندگی کردهام. اینطور است که انگار او هنوز اینجا است.» لئا دستش را گرفت.
Ein paar Wochen später besichtigten sie eine Wohnung im Erdgeschoss, nur zwei Straßen weiter. Die Großmutter ging langsam durch die Zimmer, als wollte sie jede Ecke prüfen. »Falls ich hier einziehe«, sagte sie schließlich, »nehme ich das Foto und meinen Sessel mit.«
چند هفته بعد آنها یک آپارتمان در طبقهٔ همکف، فقط دو خیابان آن طرفتر، را دیدند. مادربزرگ آهسته از میان اتاقها گذشت، انگار میخواست هر گوشه را وارسی کند. «اگر من اینجا ساکن شوم»، او بالاخره گفت، «عکس و مبلم را با خودم میبرم.»
Im Frühling zog sie um. Beim ersten Sonntagsbraten in der neuen Küche schmeckte alles wie immer. »Siehst du, Oma«, sagte Lea, »es ist, als hättest du nie woanders gewohnt.« Die Großmutter lächelte. »Sofern der Braten schmeckt, bin ich überall zu Hause.«
در بهار او نقل مکان کرد. در اولین کباب یکشنبه در آشپزخانهٔ جدید همهچیز مثل همیشه خوشمزه بود. «دیدی، مامانبزرگ»، لئا گفت، «اینطور است که انگار تو هیچوقت جای دیگری زندگی نکردهای.» مادربزرگ لبخند زد. «به شرط اینکه کباب خوشمزه باشد، من همهجا در خانهٔ خودم هستم.»