schließlich
سرانجام
در داستانها
Schließlich nahm er das Foto.
سرانجام او عکس را برداشت.
»Falls ich hier einziehe«, sagte sie schließlich, »nehme ich das Foto und meinen Sessel mit.«
«اگر من اینجا ساکن شوم»، او بالاخره گفت، «عکس و مبلم را با خودم میبرم.»
واژههای مرتبط
abbilden تصویر کردن، نشان دادن · der Ablauf سپری شدن، پایان مهلت · als انگار (فعل بلافاصله بعد از آن) · als ob انگار، گویی · anfassen لمس کردن · aufbewahren نگهداری کردن · aussuchen انتخاب کردن · behaupten ادعا کردن · besichtigen بازدید کردن، دیدن (خانه) · die Brille عینک · das Cello ویولنسل · dorthin به همانجا