همهٔ داستان‌ها

Das Fundbüro

داستان کوتاه آلمانی · سطح B2 (متوسط رو به بالا) · 2 دقیقه · نکتهٔ گرامری: وجه التزامی یک: نقل قول غیرمستقیم

خانم کستنر شانزده سال است دفتر اشیای گمشدهٔ ایستگاه را اداره می‌کند. یک شب مرد جوانی می‌آید که چیزی گم کرده، اما نمی‌داند چه چیزی. داستانی ادبی و آرام.

Wer lange genug in einem Fundbüro arbeitet, hört irgendwann auf, sich über die Menschen zu wundern. Das jedenfalls behauptete Frau Kestner, die den Raum im Untergeschoss des Hauptbahnhofs seit sechzehn Jahren verwaltete. In den Regalen hinter ihr lagerten Regenschirme, Brillen, Kuscheltiere und einmal, für mehrere Wochen, ein vollständiges Cello.

هر کس که به اندازهٔ کافی طولانی در یک دفتر اشیاء گمشده کار کند، دیر یا زود از تعجب کردن دربارهٔ آدم‌ها دست برمی‌دارد. دست‌کم خانم کستنر این را ادعا می‌کرد، که شانزده سال بود آن اتاق را در طبقهٔ زیرین ایستگاه مرکزی اداره می‌کرد. در قفسه‌ها پشت سرش چترها، عینک‌ها، عروسک‌های پارچه‌ای و یک بار، برای چند هفته، یک ویولنسل کامل انبار شده بود.

Was abgegeben werde, sagte sie gern, sei selten das, was tatsächlich verloren gehe. Die Leute kämen an den Schalter und beschrieben eine Tasche, gemeint aber sei die Reise, die nicht stattgefunden habe. Sie hätte darüber ein Buch schreiben können, wenn ihr das Reden über sich selbst nicht so zuwider gewesen wäre.

او با میل می‌گفت، آنچه تحویل داده می‌شود، به‌ندرت همان چیزی است که واقعاً گم می‌شود. مردم به پای باجه می‌آیند و کیفی را توصیف می‌کنند، اما منظور آن سفری است که انجام نشده است. او می‌توانست دربارهٔ آن کتابی بنویسد، اگر حرف زدن دربارهٔ خودش این‌قدر برایش ناخوشایند نبود.

An einem Novemberabend, kurz vor Feierabend, stand ein junger Mann vor ihr, der nichts beschreiben konnte. Er habe etwas verloren, sagte er, aber er wisse nicht, was. Man müsse ihn nicht ernst nehmen; er sei nur den ganzen Tag durch die Stadt gelaufen und am Ende hier gelandet.

یک شب نوامبری، کمی پیش از پایان کار، مرد جوانی جلوی او ایستاد، که چیزی را توصیف نمی‌توانست. او چیزی را گم کرده است، او گفت، اما او نمی‌داند چه چیزی. لازم نیست او را جدی بگیرند؛ او فقط تمام روز در شهر راه رفته و در پایان اینجا سر درآورده است.

Frau Kestner hätte ihn wegschicken können. Stattdessen schob sie ihm den grauen Karton zu, in dem die Dinge aufbewahrt wurden, die nach Ablauf der Frist niemand abgeholt hatte: ein Schlüssel ohne Schloss, ein Foto ohne Namen, ein Ring, dessen Gravur unleserlich geworden war.

خانم کستنر می‌توانست او را روانه کند. در عوض او جعبهٔ خاکستری را به سمت او هل داد، که چیزهایی در آن نگهداری می‌شد، که پس از پایان مهلت کسی آن‌ها را نبرده بود: کلیدی بدون قفل، عکسی بدون نام، انگشتری، که حکاکی‌اش ناخوانا شده بود.

»Suchen Sie sich etwas aus«, sagte sie. »Erlaubt ist das nicht. Aber was hier landet, gehört ohnehin niemandem mehr.« Der junge Mann sah lange in den Karton, ohne etwas anzufassen, als könnte ihm die falsche Wahl den ganzen Abend verderben.

«چیزی برای خودتان شما انتخاب کنید»، او گفت. «این مجاز نیست. اما آنچه اینجا سر از آن درمی‌آورد، به هر حال دیگر به هیچ‌کس تعلق ندارد». مرد جوان مدتی طولانی درون جعبه نگاه کرد، بی‌آنکه چیزی را لمس کند، انگار انتخاب اشتباه می‌توانست تمام شب را برایش خراب کند.

Schließlich nahm er das Foto. Darauf war eine Straße zu sehen, die es so vermutlich nirgends mehr gab, und am Rand die Schulter eines Menschen, den der Fotograf nicht hatte abbilden wollen. Er bedankte sich, als hätte man ihm etwas sehr Wertvolles überlassen, und ging.

سرانجام او عکس را برداشت. روی آن خیابانی دیده می‌شد، که احتمالاً دیگر هیچ‌جا این‌طور وجود نداشت، و در حاشیه شانهٔ آدمی، که عکاس نمی‌خواست او را نشان دهد. او تشکر کرد، انگار چیزی بسیار باارزش به او واگذار کرده بودند، و رفت.

Am nächsten Morgen lag auf dem Schalter ein Umschlag. Darin steckte dasselbe Foto, zurückgegeben ohne jede Erklärung, und ein Zettel mit einem einzigen Satz: »Ich weiß jetzt, was es war.« Frau Kestner legte beides zurück in den grauen Karton, dorthin, wo die Dinge liegen, die niemandem mehr gehören und trotzdem gebraucht werden.

صبح روز بعد پاکتی روی باجه افتاده بود. درون آن همان عکس بود، بازگردانده شده بدون هیچ توضیحی، و یادداشتی با یک جملهٔ واحد: «حالا من می‌دانم، آن چه بود». خانم کستنر هر دو را دوباره در جعبهٔ خاکستری گذاشت، همان‌جا، که چیزهایی آنجا هستند، که دیگر به هیچ‌کس تعلق ندارند و با این حال لازم‌اند.

واژه‌های این داستان

wer چه کسی · lang به مدت · genug به اندازهٔ کافی · in در · das Fundbüro دفتر اشیاء گمشده · arbeiten کار کردن · aufhören دست برداشتن، متوقف شدن · irgendwann دیر یا زود، زمانی · sich wundern تعجب کردن · über دربارهٔ، از · der Mensch انسان، آدم · zu به؛ (نشانهٔ مصدر) · jedenfalls دست‌کم، به هر حال · behaupten ادعا کردن · die Frau خانم؛ زن · der Raum اتاق، فضا · im در (in + dem) · das Untergeschoss طبقهٔ زیرین · der Hauptbahnhof ایستگاه مرکزی راه‌آهن · seit از (زمان)؛ از وقتی که · das Jahr سال · verwalten اداره کردن · das Regal قفسه · hinter پشتِ · lagern انبار بودن، نگهداری شدن؛ نگهداری کردن، انبار کردن · der Regenschirm چتر · die Brille عینک · das Kuscheltier عروسک پارچه‌ای · und و · einmal یک بار · für برای؛ به · die Woche هفته · vollständig کامل · das Cello ویولنسل · abgeben تحویل دادن · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن · sagen گفتن · gern با علاقه، با میل · sein بودن · selten به‌ندرت · tatsächlich واقعاً · verlieren گم کردن، از دست دادن · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · die Leute مردم · kommen آمدن · an در، به · der Schalter باجه، پیشخوان · beschreiben توصیف کردن · die Tasche کیف؛ جیب · meinen منظور داشتن · aber اما · die Reise سفر · nicht نه · stattfinden روی دادن، انجام شدن · haben داشتن · darüber دربارهٔ آن · das Buch کتاب · schreiben نوشتن · können توانستن · wenn اگر، وقتی که · reden حرف زدن؛ حرف زدن (über) · so این‌طور، چنین؛ چه (تعجب) · zuwider ناخوشایند، بیزارکننده · der Novemberabend شب نوامبری · kurz کوتاه · vor جلوی؛ از (ترس) · der Feierabend پایان کار روزانه · stehen ایستادن · jung جوان · der Mann شوهر؛ مرد · wissen دانستن · müssen باید، مجبور بودن · ernst جدی · nehmen گرفتن · nur فقط · ganz تمام، کامل · der Tag روز · durch از میان، در سراسر · die Stadt شهر · laufen راه رفتن، دویدن · am در (an + dem) · das Ende پایان · hier اینجا · landen سر درآوردن، افتادن · wegschicken روانه کردن، رد کردن · stattdessen در عوض · zuschieben به سمت کسی هل دادن · grau خاکستری · der Karton جعبهٔ مقوایی، کارتن · das Ding چیز · aufbewahren نگهداری کردن · nach به (مقصد)؛ برای · der Ablauf سپری شدن، پایان مهلت · die Frist مهلت · abholen بردن، تحویل گرفتن؛ آوردن (از جایی)، دنبال کسی رفتن · der Schlüssel کلید · ohne بدونِ؛ بدون · das Schloss قفل · das Foto عکس · der Name نام · der Ring انگشتر، حلقه · die Gravur حکاکی · unleserlich ناخوانا · aussuchen انتخاب کردن · erlauben اجازه دادن · gehören متعلق بودن به · ohnehin به هر حال، در هر صورت · mehr دیگر (با نفی)؛ بیشتر · sehen دیدن · anfassen لمس کردن · als به‌عنوانِ؛ وقتی که · falsch اشتباه، نادرست · die Wahl انتخاب · der Abend شب، عصر · verderben خراب کردن · schließlich سرانجام · darauf روی آن؛ به آن، منتظر آن · die Straße خیابان · vermutlich احتمالاً · nirgends هیچ‌جا · geben وجود داشتن (es gibt)؛ دادن · der Rand حاشیه، لبه · die Schulter شانه · der Fotograf عکاس · abbilden تصویر کردن، نشان دادن · wollen خواستن · sich bedanken تشکر کردن · sehr بسیار · wertvoll باارزش · überlassen واگذار کردن · nächst بعدی، آینده · der Morgen صبح · liegen قرار داشتن، بودن · auf روی؛ برای (منتظر) · der Umschlag پاکت · darin داخل آن · stecken گذاشتن، فرو کردن؛ پنهان بودن، بودن (پشت چیزی) · zurückgeben پس دادن · die Erklärung توضیح · der Zettel یادداشت · mit با · einzig یگانه، تنها · der Satz جمله · jetzt حالا · legen گذاشتن · zurück پس، به عقب · dorthin به همان‌جا · wo کجا · trotzdem با این حال · brauchen لازم داشتن، به کار رفتن؛ استفاده کردن