genug
به اندازهٔ کافی
در داستانها
»Mein Sohn, isst du genug?«
«پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا میخوری؟»
»Ja«, sagt Kian, »weil ich endlich genug geschlafen habe.«
«بله»، کیان میگوید، «چون بالاخره به اندازهٔ کافی خوابیدهام.»
Wer lange genug in einem Fundbüro arbeitet, hört irgendwann auf, sich über die Menschen zu wundern.
هر کس که به اندازهٔ کافی طولانی در یک دفتر اشیاء گمشده کار کند، دیر یا زود از تعجب کردن دربارهٔ آدمها دست برمیدارد.
واژههای مرتبط
das Ende پایان · die Familie خانواده · das Foto عکس · der Garten باغچه · die Katze گربه · die Pause زنگ تفریح، استراحت · die Schwester خواهر · der Vater پدر · ein bisschen کمی، یک ذره · heißen نام داشتن · immer همیشه · kaputt خراب، از بین رفته