واژه‌نامه · همهٔ داستان‌ها

genug

قید

به اندازهٔ کافی

در داستان‌ها

»Mein Sohn, isst du genug

«پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا می‌خوری؟»

Kians Familie (سطح A1)

»Ja«, sagt Kian, »weil ich endlich genug geschlafen habe.«

«بله»، کیان می‌گوید، «چون بالاخره به اندازهٔ کافی خوابیده‌ام.»

Kian ist müde (سطح A2)

Wer lange genug in einem Fundbüro arbeitet, hört irgendwann auf, sich über die Menschen zu wundern.

هر کس که به اندازهٔ کافی طولانی در یک دفتر اشیاء گمشده کار کند، دیر یا زود از تعجب کردن دربارهٔ آدم‌ها دست برمی‌دارد.

Das Fundbüro (سطح B2)