genug
به اندازهٔ کافی
در داستانها
»Mein Sohn, isst du genug?«
«پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا میخوری؟»
»Ja«, sagt Kian, »weil ich endlich genug geschlafen habe.«
«بله»، کیان میگوید، «چون بالاخره به اندازهٔ کافی خوابیدهام.»
Wer lange genug in einem Fundbüro arbeitet, hört irgendwann auf, sich über die Menschen zu wundern.
هر کس که به اندازهٔ کافی طولانی در یک دفتر اشیاء گمشده کار کند، دیر یا زود از تعجب کردن دربارهٔ آدمها دست برمیدارد.