همهٔ داستان‌ها

Kian ist müde

داستان کوتاه آلمانی · سطح A2 (مقدماتی) · 1 دقیقه · نکتهٔ گرامری: جمله‌های وابسته با weil و dass

کیان این هفته هر روز خسته و دیر به نانوایی می‌رسد و بهانه می‌آورد. همکارش یوناس می‌فهمد چرا: کیان هر شب تا نیمه‌شب آلمانی می‌خواند. داستانی برای سطح A2.

Kian arbeitet immer noch in der Bäckerei. Aber diese Woche ist er jeden Morgen müde. Am Montag kommt er zehn Minuten zu spät. »Warum kommst du so spät?«, fragt sein Chef, Herr Brandt. »Weil mein Fahrrad kaputt war«, sagt Kian. Das stimmt aber nicht.

کیان هنوز در نانوایی کار می‌کند. اما این هفته او هر روز صبح خسته است. دوشنبه او ده دقیقه دیر می‌آید. «چرا این‌قدر دیر می‌آیی؟»، رئیسش، آقای برانت، می‌پرسد. «چون دوچرخه‌ام خراب بود»، کیان می‌گوید. اما این درست نیست.

Am Dienstag vergisst Kian das Salz im Brot. Am Mittwoch fallen ihm drei Brötchen auf den Boden. Sein Kollege Jonas sagt: »Ich glaube, dass du zu wenig schläfst.« Kian sagt nichts.

سه‌شنبه کیان نمکِ نان را فراموش می‌کند. چهارشنبه سه نان از دستش روی زمین می‌افتند. همکارش یوناس می‌گوید: «فکر می‌کنم که تو خیلی کم می‌خوابی.» کیان چیزی نمی‌گوید.

In der Pause fragt Jonas: »Was machst du eigentlich in der Nacht?« Kian wird ein bisschen rot. »Ich lerne Deutsch, weil ich im Sommer eine Prüfung habe. Ich lese jeden Abend bis Mitternacht.«

در زنگ استراحت یوناس می‌پرسد: «راستی تو شب‌ها چه می‌کنی؟» کیان کمی سرخ می‌شود. «من آلمانی می‌خوانم، چون تابستان یک امتحان دارم. من هر شب تا نیمه‌شب کتاب می‌خوانم.»

Jonas ist überrascht. »Ich habe nicht gewusst, dass du so fleißig bist!« Dann wird er ernst. »Aber du musst auch schlafen, weil ein müder Kopf nichts lernt.«

یوناس تعجب کرده است. «من نمی‌دانستم که تو این‌قدر پرتلاش هستی!» بعد او جدی می‌شود. «اما تو باید به خوابت هم برسی، چون ذهن خسته چیزی یاد نمی‌گیرد.»

Am Abend ruft Kian seine Mutter in Schiras an. Sie sagt: »Jonas hat recht. Ich finde, dass du einen Plan brauchst.« Kian macht einen Plan. Er lernt jeden Tag nur bis neun Uhr, und dann schläft er.

شب کیان به مادرش در شیراز زنگ می‌زند. او می‌گوید: «یوناس حق دارد. به نظرم تو به یک برنامه نیاز داری.» کیان یک برنامه می‌ریزد. او هر روز فقط تا ساعت نه درس می‌خواند، و بعد می‌خوابد.

Am Freitag ist Kian schon um fünf vor fünf in der Bäckerei. Herr Brandt lacht. »Heute bist du aber früh!« »Ja«, sagt Kian, »weil ich endlich genug geschlafen habe.« Jonas lächelt, weil er die Wahrheit kennt.

جمعه کیان همان ساعت پنج دقیقه به پنج در نانوایی است. آقای برانت می‌خندد. «امروز چه زود آمده‌ای!» «بله»، کیان می‌گوید، «چون بالاخره به اندازهٔ کافی خوابیده‌ام.» یوناس لبخند می‌زند، چون او حقیقت را می‌داند.

واژه‌های این داستان

arbeiten کار کردن · immer noch هنوز · in در · die Bäckerei نانوایی · aber اما · die Woche هفته · sein بودن · der Morgen صبح · müde خسته · am در (an + dem) · der Montag دوشنبه · kommen آمدن · die Minute دقیقه · zu بیش از حد، زیادی · spät دیر · warum چرا · so این‌طور، چنین؛ چه (تعجب) · fragen پرسیدن · der Chef رئیس · der Herr آقا · weil چون · das Fahrrad دوچرخه · kaputt خراب، از بین رفته · sagen گفتن · stimmen درست بودن · nicht نه · der Dienstag سه‌شنبه · vergessen فراموش کردن؛ جا گذاشتن · das Salz نمک · im در (in + dem) · das Brot نان · der Mittwoch چهارشنبه · fallen افتادن · das Brötchen نان کوچک صبحانه · auf روی؛ برای (منتظر) · der Boden زمین، کف؛ خاک · der Kollege همکار · glauben فکر کردن، باور داشتن؛ باور کردن · dass اینکه؛ که · wenig کم · schlafen خوابیدن · die Pause زنگ تفریح، استراحت · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · eigentlich راستی، در واقع · die Nacht شب · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن · ein bisschen کمی، یک ذره · rot قرمز · lernen یاد گرفتن، آموختن · das Deutsch زبان آلمانی؛ آلمانی · der Sommer تابستان · die Prüfung امتحان · haben داشتن · lesen خواندن · der Abend شب، عصر · bis تا؛ تا وقتی که · die Mitternacht نیمه‌شب · überrascht متعجب · wissen دانستن · fleißig پرتلاش، سخت‌کوش · dann بعد · ernst جدی · müssen باید، مجبور بودن · auch همچنین، حتی · der Kopf سر، ذهن · anrufen زنگ زدن · die Mutter مادر · recht haben حق داشتن · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · der Plan برنامه · brauchen لازم داشتن، به کار رفتن؛ استفاده کردن · der Tag روز · nur فقط · die Uhr ساعت · und و · der Freitag جمعه · schon حالا دیگر، قبلاً · um ساعتِ (برای گفتن ساعت) · vor مانده به (در گفتن ساعت) · lachen خندیدن · heute امروز · früh زود، قبلاً · ja بله؛ (als Partikel) خب، دیگر · endlich بالاخره، سرانجام · genug به اندازهٔ کافی · lächeln لبخند زدن؛ لبخند · die Wahrheit حقیقت · kennen شناختن