der Kollege
همکار
در داستانها
Sein Kollege Jonas ist neugierig.
همکارش یوناس کنجکاو است.
Sein Kollege Jonas sagt: »Ich glaube, dass du zu wenig schläfst.«
همکارش یوناس میگوید: «فکر میکنم که تو خیلی کم میخوابی.»
Sie interessierte sich für die Arbeit, aber sie kannte die Kollegen noch kaum.
او به کار علاقه داشت، اما همکارها را هنوز تقریباً نمیشناخت.
Ihr Kollege Felix sagte vor dem Chef: »Das funktioniert so nicht.«
همکارش فلیکس جلوی رئیس گفت: «این اینطور جواب نمیدهد.»
Am Dienstag trug er mit seinem Kollegen Ali einen Schrank die Treppe hinauf.
سهشنبه او با همکارش علی یک کمد را از پلهها بالا میبرد.
In den Pausen erzählte ein Kollege gern Witze.
در زنگهای تفریح یک همکار با علاقه جوک تعریف میکرد.
واژههای مرتبط
der Vorschlag پیشنهاد · vorstellen معرفی کردن · die Wahrheit حقیقت · die Welt دنیا، جهان · der Witz جوک، لطیفه · woran به چه · der Wortschatz دایرهٔ واژگان · worüber از چه چیزی، دربارهٔ چه · worum دربارهٔ چه · wovon از چه، دربارهٔ چه · wovor از چه (ترس) · der Zeitplan زمانبندی