In der Pause zeigt Kian Fotos. Sein Kollege Jonas ist neugierig. »Ist das deine Familie?«, fragt Jonas. »Ja, das ist meine Familie in Schiras.«
در زنگ استراحت کیان عکسهایی نشان میدهد. همکارش یوناس کنجکاو است. «این خانوادهات است؟»، یوناس میپرسد. «بله، این خانوادهام در شیراز است.»
»Das ist mein Vater. Er ist Lehrer. Und das ist meine Mutter. Ihr Garten ist sehr schön.«
«این پدرم است. او معلم است. و این مادرم است. باغچهاش خیلی قشنگ است.»
»Und wer ist das?«, fragt Jonas. »Das ist meine Schwester Leila. Ihr Mann heißt Reza. Ihre Kinder sind noch klein.«
«و این کیست؟»، یوناس میپرسد. «این خواهرم لیلا است. اسم شوهرش رضا است. بچههایش هنوز کوچک هستند.»
»Und der Mann mit dem Hund?« »Das ist mein Bruder Omid. Sein Hund heißt Pashmak. Im Sommer besuche ich meinen Bruder.«
«و آن مرد با سگ؟» «این برادرم امید است. اسم سگش پشمک است. تابستان من به دیدن برادرم میروم.»
»Deine Familie ist groß!«, sagt Jonas. »Ja«, sagt Kian. »Unser Haus ist immer voll. Und deine Familie?« »Meine Familie ist klein. Ich habe nur meine Mutter und unsere Katze.«
«خانوادهات بزرگ است!»، یوناس میگوید. «بله»، کیان میگوید. «خانهٔ ما همیشه شلوغ است. و خانوادهٔ تو؟» «خانوادهٔ من کوچک است. من فقط مادرم و گربهمان را دارم.»
Dann klingelt Kians Telefon. Es ist seine Mutter. »Mein Sohn, isst du genug?« Kian lacht. »Ja, Mama!«
بعد تلفن کیان زنگ میزند. مادرش است. «پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا میخوری؟» کیان میخندد. «بله، مامان!»