essen
isst, aß, hat gegessen
خوردن
در داستانها
Wann essen wir den Kuchen?«
کیک را کی میخوریم؟»
Sie isst den Kuchen jetzt mit Neda.
او حالا کیک را با ندا میخورد.
Alle essen den Kuchen.
همه کیک را میخورند.
»Mein Sohn, isst du genug?«
«پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا میخوری؟»
»Möchtest du am Samstag wieder Kuchen essen?«, fragt er.
«تو شنبه دوباره میخواهی کیک بخوری؟»، او میپرسد.
»Esst!«, sagt Mina zu den Kindern.
«بخورید!»، مینا به بچهها میگوید.
واژههای مرتبط
der Hund سگ · krank بیمار، مریض · lieb مهربان، دوستداشتنی · nett مهربان، خوب · traurig غمگین · der Vermieter صاحبخانه · waschen شستن · woher از کجا · bezahlen پرداخت کردن · das Café کافه · der Freund دوست · der Frühling بهار