Am Montag klingelt Frau Schulz bei Neda. Sie ist traurig. »Minka ist krank. Sie spielt nicht mehr.«
دوشنبه خانم شولتس زنگ خانهٔ ندا را میزند. او غمگین است. «مینکا بیمار است. او دیگر بازی نمیکند.»
»Minka braucht einen Tierarzt«, sagt Neda. Frau Schulz telefoniert. Der Termin ist am Donnerstag.
«مینکا به یک دامپزشک نیاز دارد»، ندا میگوید. خانم شولتس تلفن میزند. وقت دامپزشک پنجشنبه است.
»Um wie viel Uhr?«, fragt Neda. »Um Viertel nach drei.« »Gut. Ich arbeite nur bis zwei Uhr. Dann habe ich Zeit.«
«ساعت چند؟»، ندا میپرسد. «ساعت سه و ربع.» «خوب است. من فقط تا ساعت دو کار میکنم. بعد وقت دارم.»
Am Donnerstag ist Neda um drei Uhr zu Hause. Minka sitzt schon in der Tasche. Um zehn nach drei sind sie beim Tierarzt. Sie warten bis halb vier.
پنجشنبه ندا ساعت سه خانه است. مینکا از قبل توی کیف نشسته است. ساعت سه و ده دقیقه آنها پیش دامپزشک هستند. آنها تا ساعت سه و نیم منتظر میمانند.
Der Tierarzt ist nett. »Minka ist nicht krank«, sagt er. »Sie ist nur zu dick. Sie bekommt zu viel Kuchen!« Frau Schulz wird rot.
دامپزشک مهربان است. «مینکا بیمار نیست»، او میگوید. «او فقط زیادی چاق است. او زیادی کیک میخورد!» خانم شولتس سرخ میشود.
Im Frühling spielt Minka wieder im Garten. Sie ist nicht mehr so dick. Und Frau Schulz? Sie isst den Kuchen jetzt mit Neda.
در بهار مینکا دوباره در باغچه بازی میکند. او دیگر آنقدر چاق نیست. و خانم شولتس؟ او حالا کیک را با ندا میخورد.