jetzt
حالا
در داستانها
Jetzt hat Mina drei Taschen.
حالا مینا سه کیسه دارد.
Die Pause ist jetzt.
زنگ تفریح الان است.
Jetzt hat Kian Hunger.
حالا کیان گرسنه است.
Neda wohnt jetzt in Leipzig.
ندا حالا در لایپزیگ زندگی میکند.
»Jetzt!«, sagt Neda.
«همین حالا!»، ندا میگوید.
Sie isst den Kuchen jetzt mit Neda.
او حالا کیک را با ندا میخورد.
واژههای مرتبط
das Feld مزرعه، دشت؛ زمین کشاورزی · der Fuß پا · die Gelegenheit فرصت · die Geschichte ماجرا، داستان · das Gespräch گفتوگو · die Gewohnheit عادت · gießen آبیاری کردن · gleich همان · die Gruppe گروه · hängen آویزان کردن · hereinbitten به داخل دعوت کردن · hereinfallen گول خوردن (auf)