Heute ist der erste Kurstag. Reza ist nervös. Er hat ein Heft und einen Stift. Der Raum ist groß und hell.
امروز اولین روز کلاس است. رضا مضطرب است. او یک دفتر و یک خودکار دارد. کلاس بزرگ و روشن است.
Die Lehrerin heißt Frau Weber. Sie ist sehr freundlich. »Ich bin Anna Weber«, sagt sie. »Ich habe heute viele Fragen.« Alle lachen.
اسم معلم خانم وبر است. او خیلی مهربان است. «من آنا وبر هستم»، او میگوید. «من امروز سؤالهای زیادی دارم.» همه میخندند.
»Wer sind Sie?«, fragt Frau Weber. Reza antwortet: »Ich bin Reza. Ich bin aus Täbris. Ich habe zwei Kinder.«
«شما چه کسی هستید؟»، خانم وبر میپرسد. رضا جواب میدهد: «من رضا هستم. من اهل تبریز هستم. من دو بچه دارم.»
Neben Reza sitzt eine Frau. »Bist du auch neu?«, fragt Reza. »Ja, ich bin Leyla«, sagt sie. »Hast du auch Kinder?« »Nein, ich habe eine Katze.« Reza lacht.
کنار رضا یک زن نشسته است. «تو هم تازهوارد هستی؟»، رضا میپرسد. «بله، من لیلا هستم»، او میگوید. «تو هم بچه داری؟» «نه، من یک گربه دارم.» رضا میخندد.
Dann fragt Frau Weber zwei Männer: »Seid ihr Brüder?« »Nein, wir sind Freunde«, sagt einer. »Wir haben zusammen eine Wohnung.«
بعد خانم وبر از دو مرد میپرسد: «شما برادر هستید؟» «نه، ما دوست هستیم»، یکی میگوید. «ما با هم یک آپارتمان داریم.»
Am Ende fragt Frau Weber: »Habt ihr noch Fragen?« Leyla sagt: »Ja! Wann ist die Pause?« Alle lachen. Die Pause ist jetzt. Reza ist nicht mehr nervös.
در پایان خانم وبر میپرسد: «شما باز هم سؤال دارید؟» لیلا میگوید: «بله! زنگ تفریح کی است؟» همه میخندند. زنگ تفریح الان است. رضا دیگر مضطرب نیست.