nervös
عصبی
در داستانها
Reza ist nervös.
رضا مضطرب است.
Reza ist nicht mehr nervös.
رضا دیگر مضطرب نیست.
Sie war nervös, bis sie endlich an der Reihe war.
او عصبی بود، تا اینکه بالاخره نوبتش شد.
Farah war nervös.
فرح مضطرب بود.
واژههای مرتبط
erst تازه · langsam آهسته، آرام · laut بلند · manchmal گاهی · stolz سربلند، مفتخر · allein تنها · leben زندگی کردن · der Mensch انسان، آدم · der Monat ماه · vom از (von + dem) · eigen خودِ، مالِ خود · einfach همینطوری، بهسادگی؛ فقط