stolz
سربلند، مفتخر
در داستانها
»Ja«, sagt Lukas stolz.
«بله»، لوکاس با افتخار میگوید.
Trotzdem war Lea stolz darauf.
با این حال لئا به آن افتخار میکرد.
Farah war stolz und erleichtert.
فرح سربلند و آسوده بود.
»Das ist etwas, worauf ich stolz bin.«
«این چیزی است که به آن افتخار میکنم.»
Ich bin stolz, das geschafft zu haben.«
من افتخار میکنم که از پس این کار برآمدهام.»
واژههای مرتبط
stellen مطرح کردن (سؤال)؛ قرار دادن · vergessen فراموش کردن؛ جا گذاشتن · dauern طول کشیدن · über دربارهٔ، از · jung جوان · kennen شناختن · kurz کوتاه · ohne بدونِ؛ بدون · das Wochenende آخر هفته · später بعد · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · lächeln لبخند زدن؛ لبخند