Heute hat Arman Geburtstag. Er ist sieben. Seine Mutter Parisa möchte einen Kuchen backen. Aber sie braucht noch Zucker und Eier.
امروز تولد آرمان است. او هفت ساله است. مادرش پریسا میخواهد یک کیک بپزد. اما او هنوز شکر و تخممرغ لازم دارد.
Parisa und Arman gehen zum Supermarkt. Arman nimmt einen Korb. Parisa sucht den Zucker. Der Zucker steht oben im Regal.
پریسا و آرمان به سوپرمارکت میروند. آرمان یک سبد برمیدارد. پریسا دنبال شکر میگردد. شکر بالای قفسه است.
Dann sieht Arman einen Luftballon. Er ist rot und groß. »Mama, ich möchte den Luftballon!« Parisa lacht. »Heute ja. Du hast Geburtstag.«
بعد آرمان یک بادکنک میبیند. آن قرمز و بزرگ است. «مامان، من بادکنک را میخواهم!» پریسا میخندد. «امروز بله. تولد توست.»
Sie kaufen den Zucker, die Eier und den Luftballon. Die Eier sind für den Kuchen. An der Kasse steht Frau Klein. Sie hat einen Hund.
آنها شکر، تخممرغها و بادکنک را میخرند. تخممرغها برای کیک است. کنار صندوق خانم کلاین ایستاده است. او یک سگ دارد.
Der Hund sieht den Luftballon und bellt. Arman versteckt den Luftballon. Frau Klein lacht. »Er ist lieb. Er möchte nur spielen.«
سگ بادکنک را میبیند و پارس میکند. آرمان بادکنک را قایم میکند. خانم کلاین میخندد. «او مهربان است. او فقط میخواهد بازی کند.»
Zu Hause backt Parisa den Kuchen. Am Abend kommen Armans Freunde. Alle essen den Kuchen. Der Luftballon hängt über dem Tisch.
در خانه پریسا کیک را میپزد. شب دوستان آرمان میآیند. همه کیک را میخورند. بادکنک بالای میز آویزان است.