der Sohn
پسر
در داستانها
»Ja, zwei Söhne.
«بله، دو پسر.
»Mein Sohn, isst du genug?«
«پسرم، تو به اندازهٔ کافی غذا میخوری؟»
Am Abend standen die Kartons im Flur, und im Treppenhaus stand das Fahrrad von Emre, dem Sohn.
شب کارتنها در راهرو بودند، و در راهپله دوچرخهٔ امره، پسرشان، بود.
An einem Dienstag wartete Frau Aydin auf ein Paket mit einem Geburtstagsgeschenk für ihren Sohn.
یک سهشنبه خانم آیدین منتظرِ بستهای با یک هدیهٔ تولد برای پسرش بود.
واژههای مرتبط
dauern طول کشیدن · werden فعل کمکی مجهول (میشود، شد) · denken فکر کردن · eigentlich راستی، در واقع · kennen شناختن · dass اینکه؛ که · nächst بعدی، آینده · später بعد · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · doch که (تأکید) · erzählen تعریف کردن · wissen دانستن