dass
اینکه؛ که
در داستانها
Sein Kollege Jonas sagt: »Ich glaube, dass du zu wenig schläfst.«
همکارش یوناس میگوید: «فکر میکنم که تو خیلی کم میخوابی.»
»Ich habe nicht gewusst, dass du so fleißig bist!«
«من نمیدانستم که تو اینقدر پرتلاش هستی!»
Ich finde, dass du einen Plan brauchst.«
به نظرم تو به یک برنامه نیاز داری.»
Da wusste sie, dass sie sich den Namen des Hofes merken würde.
آن وقت او دانست که او نام آن مزرعه را به خاطر خواهد سپرد.
»Davor, dass mein Vorschlag jetzt niemanden mehr interessiert.«
«از این که پیشنهادم حالا دیگر برای هیچکس جالب نباشد.»
Dass die Leute pünktlich waren, gefiel ihr.
اینکه مردم وقتشناس بودند، به او خوش میآمد.