همهٔ داستان‌ها

Die Kiste vor der Tür

داستان کوتاه آلمانی · سطح B1 (متوسط) · 2 دقیقه · نکتهٔ گرامری: ضمیر انعکاسی در حالت آکوزاتیو و داتیو

سبزی‌فروشی محلهٔ خانم برگر تعطیل می‌شود و خرید در سوپرمارکت برایش سرد است، تا اینکه جعبه‌ای جلوی درش می‌رسد. داستانی دربارهٔ خرید، عادت و آشنایی.

Frau Berger kaufte seit dreißig Jahren in derselben Straße ein. Sie kannte den Bäcker und die Frau vom Gemüseladen, und sie unterhielt sich gern mit ihnen.

خانم برگر سی سال بود که در همان خیابان خرید می‌کرد. او نانوا و زنِ مغازهٔ سبزی‌فروشی را می‌شناخت، و او با علاقه با آنها گپ می‌زد.

Im Februar hing ein Zettel an der Tür des Gemüseladens. »Wir schließen am Monatsende«, stand darauf. Am letzten Tag musste sie sich beeilen, damit sie den Laden noch offen fand.

در فوریه یادداشتی به درِ مغازهٔ سبزی‌فروشی آویزان بود. روی آن نوشته بود: « ما آخر ماه تعطیل می‌کنیم.» روز آخر او باید عجله می‌کرد تا مغازه را هنوز باز ببیند.

»Wo kaufen Sie jetzt ein?«, fragte die Verkäuferin. »Im Supermarkt am Bahnhof, nehme ich an«, sagte Frau Berger. »Aber ich wünsche mir etwas anderes.«

فروشنده پرسید: « حالا کجا شما خرید می‌کنید؟» خانم برگر گفت: « من فکر می‌کنم در سوپرمارکت کنار ایستگاه.» «اما من چیز دیگری برای خودم می‌خواهم.»

Im Supermarkt ärgerte sie sich jeden Samstag über die Warteschlange an der Kasse. Sie überlegte sich den Einkauf vorher genau, weil sie nicht lange bleiben wollte.

در سوپرمارکت او هر شنبه از صف انتظار کنار صندوق عصبانی می‌شد. او خرید را از قبل دقیق با خود می‌سنجید، چون او زیاد بماند نمی‌خواست.

Die Sonderangebote merkte sie sich nicht mehr, obwohl sie früher jeden Preis im Kopf gehabt hatte. Niemand fragte sie, wie es ihr ging.

او دیگر تخفیف‌ها را به خاطر نمی‌سپرد، هرچند او قبلاً هر قیمتی را در ذهن داشت. هیچ‌کس از او نمی‌پرسید که حال او چطور بود.

Eines Abends klingelte ihre Nachbarin Lena. »Ich habe mir eine Gemüsekiste bestellt«, sagte sie. »Willst du dich nicht darüber informieren?«

یک شب همسایه‌اش لنا زنگ زد. او گفت: « من برای خودم یک جعبهٔ سبزیجات سفارش داده‌ام.» «تو نمی‌خواهی دربارهٔ آن اطلاعات بگیری؟»

Frau Berger interessierte sich sofort für das Gemüse vom Hof, während sie den Zettel las. Trotzdem dachte sie: Am liebsten hätte ich einen Laden, in dem jemand meinen Namen sagt.

خانم برگر همان‌طور که او یادداشت را می‌خواند، فوراً به سبزیجات آن مزرعه علاقه‌مند شد. با این حال او فکر کرد: کاش من مغازه‌ای داشتم که کسی در آن نامم را بگوید.

Am Mittwoch stand eine Kiste vor ihrer Tür. Darin lagen Karotten mit Erde, Äpfel und ein Zettel: »Diese Woche vom Hof Meyer. Rufen Sie uns an!«

چهارشنبه یک جعبه جلوی درِ او بود. داخل آن هویج با خاک، سیب و یادداشتی بود: « این هفته از مزرعهٔ مایر. با ما شما تماس بگیرید!»

Sie rief an, obwohl sie keine Frage hatte. Eine junge Frau erzählte ihr vom Wetter auf dem Feld. Frau Berger unterhielt sich fast zwanzig Minuten mit ihr.

او تماس گرفت، هرچند او هیچ سؤالی نداشت. زن جوانی برای او از هوای در مزرعه تعریف کرد. خانم برگر تقریباً بیست دقیقه با او گپ زد.

Beim Auflegen sagte die junge Frau: »Bis nächste Woche, Frau Berger.« Da wusste sie, dass sie sich den Namen des Hofes merken würde.

هنگامِ قطع تماس زن جوان گفت: « تا هفتهٔ آینده، خانم برگر.» آن وقت او دانست که او نام آن مزرعه را به خاطر خواهد سپرد.

واژه‌های این داستان

die Frau خانم؛ زن · einkaufen خرید کردن · seit از (زمان)؛ از وقتی که · das Jahr سال · in در · die Straße خیابان · kennen شناختن · der Bäcker نانوا · und و · vom از (von + dem) · der Gemüseladen مغازهٔ سبزی‌فروشی · sich unterhalten گپ زدن، صحبت کردن · gern با علاقه، با میل · mit با · im در (in + dem) · der Februar فوریه · hängen آویزان بودن · der Zettel یادداشت · an در، به · die Tür در · schließen بستن، تعطیل کردن · am در (an + dem) · das Monatsende آخر ماه · stehen ایستادن · darauf روی آن؛ به آن، منتظر آن · letzte آخرین · der Tag روز · müssen باید، مجبور بودن · sich beeilen عجله کردن · damit تا اینکه، برای اینکه · der Laden مغازه · noch هنوز · offen باز · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · wo کجا · jetzt حالا · fragen پرسیدن · die Verkäuferin فروشنده (مؤنث) · der Supermarkt سوپرمارکت · der Bahnhof ایستگاه قطار · annehmen فرض کردن، پذیرفتن · sagen گفتن · aber اما · sich wünschen آرزو کردن، خواستن · andere دیگر · sich ärgern عصبانی شدن؛ عصبانی شدن (über) · der Samstag شنبه · über دربارهٔ، از · die Warteschlange صف انتظار · die Kasse صندوق · sich überlegen سنجیدن، فکر کردن به · der Einkauf خرید · vorher قبلاً، از قبل · genau دقیق؛ دقیقاً · weil چون · nicht نه · lange مدت زیادی · bleiben ماندن · wollen خواستن · das Sonderangebot تخفیف ویژه · sich merken به خاطر سپردن · mehr دیگر (با نفی)؛ بیشتر · obwohl با اینکه، اگرچه · früh زود، قبلاً · der Preis قیمت · der Kopf سر، ذهن · haben داشتن · wie مثل؛ چطور · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · der Abend شب، عصر · klingeln زنگ زدن (زنگ در) · die Nachbarin همسایه (زن) · die Gemüsekiste جعبهٔ سبزیجات · bestellen سفارش دادن · sich informieren اطلاعات کسب کردن · darüber دربارهٔ آن · sich interessieren علاقه‌مند بودن؛ علاقه داشتن (für) · sofort فوراً · für برای؛ به · das Gemüse سبزیجات · der Hof مزرعه، حیاط · während همان‌طور که، در حین · lesen خواندن · trotzdem با این حال · denken فکر کردن · am liebsten بیشتر از همه، ترجیحاً · der Name نام · der Mittwoch چهارشنبه · die Kiste جعبه · vor جلوی؛ از (ترس) · darin داخل آن · liegen قرار داشتن، بودن · die Karotte هویج · die Erde خاک · der Apfel سیب · die Woche هفته · anrufen زنگ زدن · die Frage سؤال · jung جوان · erzählen تعریف کردن · das Wetter هوا · auf روی؛ برای (منتظر) · das Feld مزرعه، دشت؛ زمین کشاورزی · fast تقریباً · die Minute دقیقه · beim موقعِ (bei + dem) · auflegen گوشی را گذاشتن · bis تا؛ تا وقتی که · nächst بعدی، آینده · da آنجا · wissen دانستن · dass اینکه؛ که · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن