der Bahnhof
ایستگاه قطار
در داستانها
Am Bahnhof muss sie sich beeilen.
در ایستگاه او باید عجله کند.
Also gehen die beiden zum Bahnhof.
پس آن دو به ایستگاه قطار میروند.
Am Bahnhof fragt Sara einen Mann: »Können Sie mir sagen, wann der Zug nach Rostock fährt?«
در ایستگاه سارا از یک مرد میپرسد: «میتوانید به من بگویید قطار روستوک کی حرکت میکند؟»
»Im Supermarkt am Bahnhof, nehme ich an«, sagte Frau Berger.
خانم برگر گفت: « من فکر میکنم در سوپرمارکت کنار ایستگاه.»
Am nächsten Samstag stand Nasrin mit neuen Schuhen am Bahnhof.
شنبهٔ بعد نسرین با کفشهای نو در ایستگاه قطار ایستاده بود.
Im frisch renovierten Bahnhof gibt es jetzt ein Café, und die neu gepflanzten Bäume machen die Hauptstraße grüner.«
در ایستگاه قطارِ تازه بازسازیشده حالا یک کافه هست، و درختهای تازه کاشتهشده خیابان اصلی را سرسبزتر میکنند.»