همهٔ داستان‌ها

Parisa kommt

داستان کوتاه آلمانی · سطح A2 (مقدماتی) · 1 دقیقه · نکتهٔ گرامری: فعل‌های بازتابی: sich freuen، sich anziehen

خواهر ندا، پریسا، از اصفهان به لایپزیگ می‌آید. ندا هفته‌هاست منتظر این روز است، اما اتوبوس نمی‌آید. دو خواهر در ایستگاه همدیگر را بغل می‌کنند و از باغ اصفهان یاد می‌کنند. داستانی برای سطح A2.

Heute kommt Nedas Schwester Parisa aus Isfahan. Neda freut sich schon seit Wochen auf diesen Tag. Um sechs Uhr klingelt der Wecker. Neda steht sofort auf.

امروز خواهر ندا، پریسا، از اصفهان می‌آید. ندا از هفته‌ها پیش با شوق منتظر این روز است. ساعت شش ساعت زنگ‌دار زنگ می‌زند. ندا فوراً بلند می‌شود.

Sie duscht schnell und zieht sich an. Dann putzt sie sich die Zähne und kämmt sich die Haare. Sie schaut in den Spiegel. »Du siehst gut aus«, sagt sie zu sich.

او سریع دوش می‌گیرد و لباس می‌پوشد. بعد او دندان‌هایش را مسواک می‌زند و موهایش را شانه می‌کند. او در آینه نگاه می‌کند. «تو خوب به نظر می‌رسی»، او به خودش می‌گوید.

Aber dann gibt es ein Problem. Der Bus kommt nicht. Neda ärgert sich, denn der Zug aus Frankfurt kommt schon um acht. Sie nimmt ein Taxi.

اما بعد یک مشکل پیش می‌آید. اتوبوس نمی‌آید. ندا عصبانی می‌شود، چون قطار فرانکفورت همان ساعت هشت می‌رسد. او یک تاکسی می‌گیرد.

Am Bahnhof muss sie sich beeilen. Der Zug ist schon da. Dann sieht sie Parisa. Die Schwestern umarmen sich lange. Beide weinen ein bisschen.

در ایستگاه او باید عجله کند. قطار دیگر رسیده است. بعد او پریسا را می‌بیند. دو خواهر مدت زیادی همدیگر را بغل می‌کنند. هر دو کمی گریه می‌کنند.

Zu Hause setzen sie sich auf das Sofa. Neda macht Tee. »Erinnerst du dich an unseren Garten in Isfahan?«, fragt Parisa. »Natürlich! Ich erinnere mich an jeden Baum.«

در خانه آن‌ها روی مبل می‌نشینند. ندا چای درست می‌کند. «باغمان در اصفهان یادت هست؟»، پریسا می‌پرسد. «البته! من هر درختش یادم هست.»

Am Abend ist Parisa müde. Sie wäscht sich das Gesicht und legt sich ins Bett. »Ich fühle mich wie zu Hause«, sagt sie. Neda lächelt. Sie freut sich über jeden Tag mit ihrer Schwester.

شب پریسا خسته است. او صورتش را می‌شوید و در رختخواب دراز می‌کشد. «من احساس می‌کنم انگار در خانهٔ خودم هستم»، او می‌گوید. ندا لبخند می‌زند. او از هر روز با خواهرش خوشحال است.

واژه‌های این داستان

heute امروز · kommen آمدن · die Schwester خواهر · aus از، اهلِ · sich freuen خوشحال شدن؛ خوشحال بودن، منتظر بودن (auf) · schon حالا دیگر، قبلاً · seit از (زمان)؛ از وقتی که · die Woche هفته · auf روی؛ برای (منتظر) · der Tag روز · um ساعتِ (برای گفتن ساعت) · die Uhr ساعت · klingeln زنگ زدن (زنگ در) · der Wecker ساعت زنگ‌دار · aufstehen بلند شدن · sofort فوراً · duschen دوش گرفتن · schnell زود، سریع · und و · sich anziehen لباس پوشیدن · dann بعد · putzen تمیز کردن · der Zahn دندان · kämmen شانه کردن · das Haar مو · schauen نگاه کردن · in در · der Spiegel آینه · aussehen به نظر رسیدن · gut خوب · sagen گفتن · zu به؛ (نشانهٔ مصدر) · aber اما · geben وجود داشتن (es gibt)؛ دادن · das Problem مشکل · der Bus اتوبوس · nicht نه · sich ärgern عصبانی شدن؛ عصبانی شدن (über) · denn چون، زیرا · der Zug قطار · nehmen گرفتن · das Taxi تاکسی · am در (an + dem) · der Bahnhof ایستگاه قطار · müssen باید، مجبور بودن · sich beeilen عجله کردن · sein بودن · da آنجا · sehen دیدن · sich umarmen همدیگر را بغل کردن · lange مدت زیادی · weinen گریه کردن · ein bisschen کمی، یک ذره · das Haus ساختمان، خانه · sich setzen نشستن · das Sofa مبل · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · der Tee چای · sich erinnern به یاد آوردن · an در، به · der Garten باغچه · fragen پرسیدن · natürlich البته، طبیعتاً · der Baum درخت · der Abend شب، عصر · müde خسته · waschen شستن · das Gesicht صورت · sich legen دراز کشیدن · ins به (in + das) · das Bett تخت · sich fühlen احساس کردن · wie مثل؛ چطور · lächeln لبخند زدن؛ لبخند · über دربارهٔ، از · mit با