sofort
فوراً
در داستانها
Ich bin sofort ins Bett gegangen.«
من فوراً به رختخواب رفتم.»
»Zafran, komm sofort auf den Boden!«
«زعفران، فوراً بیا پایین روی زمین!»
Neda steht sofort auf.
ندا فوراً بلند میشود.
Im Zug schläft sie sofort ein.
در قطار او فوراً خوابش میبرد.
»Natürlich, ich komme sofort.«
«البته، من فوراً میآیم.»
Frau Berger interessierte sich sofort für das Gemüse vom Hof, während sie den Zettel las.
خانم برگر همانطور که او یادداشت را میخواند، فوراً به سبزیجات آن مزرعه علاقهمند شد.
واژههای مرتبط
der Rabatt تخفیف · registrieren ثبت کردن · reinigen تمیز کردن · reklamieren شکایت کردن (از کالا) · röntgen عکس رادیولوژی گرفتن · das Röntgenbild عکس رادیولوژی · die Rücksendung مرجوعی، پسفرستادن · rühren هم زدن · die Salbe پماد · sauber تمیز · sauer عصبانی · scheinen به نظر رسیدن