müde
خسته
در داستانها
»Aber ich bin müde.«
«اما من خسته هستم.»
»Warum bist du so müde?«, fragt die Mutter.
«چرا تو اینقدر خسته هستی؟»، مادر میپرسد.
Am Abend ist Parisa müde.
شب پریسا خسته است.
Aber diese Woche ist er jeden Morgen müde.
اما این هفته او هر روز صبح خسته است.
»Aber du musst auch schlafen, weil ein müder Kopf nichts lernt.«
«اما تو باید به خوابت هم برسی، چون ذهن خسته چیزی یاد نمیگیرد.»
Wenn Mina früh aufstehen muss, ist sie immer müde.
هر وقت مینا مجبور باشد زود بیدار شود، همیشه خسته است.
واژههای مرتبط
aus از، اهلِ · wie مثل؛ چطور · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · mehr دیگر (با نفی)؛ بیشتر · schon حالا دیگر، قبلاً · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن · so اینطور، چنین؛ چه (تعجب) · wieder دوباره · für برای؛ به · ja بله؛ (als Partikel) خب، دیگر · vor جلوی؛ از (ترس) · gut خوب