der Kopf
سر، ذهن
در داستانها
Samira schüttelt den Kopf.
سمیرا سرش را تکان میدهد.
»Aber du musst auch schlafen, weil ein müder Kopf nichts lernt.«
«اما تو باید به خوابت هم برسی، چون ذهن خسته چیزی یاد نمیگیرد.»
Die Sonderangebote merkte sie sich nicht mehr, obwohl sie früher jeden Preis im Kopf gehabt hatte.
او دیگر تخفیفها را به خاطر نمیسپرد، هرچند او قبلاً هر قیمتی را در ذهن داشت.
Felix schüttelte den Kopf.
فلیکس سرش را تکان داد.
Emre schüttelte den Kopf.
امره سرش را تکان داد.
Zwar hatte Nadia noch Angst vor schwierigen Gesprächen, aber Pauls Worte blieben ihr im Kopf.
درست است که نادیا هنوز از گفتوگوهای سخت میترسید، اما حرفهای پاول در ذهنش ماند.
واژههای مرتبط
die Verkäuferin فروشنده (مؤنث) · vielen Dank خیلی ممنون · einkaufen خرید کردن · gefallen خوش آمدن، پسندیدن · die Kiste جعبه · klar روشن، واضح · leider متأسفانه · mitkommen همراه آمدن · der Mittwoch چهارشنبه · die Nachricht پیام · die Nacht شب · die Post پست