fast
تقریباً
در داستانها
Der Kühlschrank ist fast leer.
یخچال تقریباً خالی است.
»Der Dom ist fast hundertsechzig Meter hoch«, sagt sie.
«کلیسای جامع تقریباً صد و شصت متر ارتفاع دارد»، او میگوید.
»Es ist fast so ruhig wie das Dorf auf meinem Bild.«
«اینجا تقریباً به آرامی روستای توی تابلوی من است.»
Frau Berger unterhielt sich fast zwanzig Minuten mit ihr.
خانم برگر تقریباً بیست دقیقه با او گپ زد.
Eines Abends fand er eine Anzeige, die fast zu schön klang.
یک شب او آگهیای پیدا کرد که تقریباً زیادی خوب به نظر میرسید.
Er kannte fast jedes Instrument in der Stadt, und die meisten Leute kannten ihn.
او تقریباً هر سازی را در شهر میشناخت، و بیشترِ مردم او را میشناختند.
واژههای مرتبط
das Brot نان · dunkel تاریک · froh خوشحال، راضی · die Idee ایده · die Mama مامان · probieren امتحان کردن، مزه کردن · der Reis برنج · das Telefon تلفن · die Tomate گوجهفرنگی · wirklich واقعاً · alt پیر، مسن · besuchen به دیدن رفتن