der Vater
پدر
در داستانها
»Das ist mein Vater.
«این پدرم است.
»Das hat mein Vater gemalt«, sagt Mina.
«این را پدرم کشیده است»، مینا میگوید.
Im Oktober besucht Minas Vater sie in Köln.
در اکتبر پدر مینا در کلن به دیدن او میآید.
Ihr Vater schaut nach oben.
پدرش به بالا نگاه میکند.
Ihr Vater probiert und lächelt.
پدرش مزه میکند و لبخند میزند.
»Mir gefällt Bonn sehr«, sagt der Vater.
«از بن خیلی خوشم میآید»، پدر میگوید.
واژههای مرتبط
schauen نگاه کردن · sich setzen نشستن · tragen بردن، حمل کردن · eigen خودِ، مالِ خود · früher قدیمها، سابقاً · hören شنیدن · nachdenken فکر کردن · nicken سر تکان دادن · stellen مطرح کردن (سؤال)؛ قرار دادن · zuhören گوش دادن · trotzdem با این حال · eigentlich راستی، در واقع