der Chef
رئیس
در داستانها
»Warum kommst du so spät?«, fragt sein Chef, Herr Brandt.
«چرا اینقدر دیر میآیی؟»، رئیسش، آقای برانت، میپرسد.
Ihr Kollege Felix sagte vor dem Chef: »Das funktioniert so nicht.«
همکارش فلیکس جلوی رئیس گفت: «این اینطور جواب نمیدهد.»
»Der Chef wird dich für sechs Wochen krankschreiben lassen.
«رئیس برایت شش هفته مرخصی استعلاجی خواهد گرفت.
Nadias Chef bat sie, dem Praktikanten alles zu zeigen.
رئیس نادیا از او خواست همه چیز را به کارآموز نشان بدهد.
Nach dem Termin sprach der Chef mit dem Praktikanten.
بعد از جلسه رئیس با کارآموز حرف زد.
Ihr Chef wollte bis Freitag eine Antwort.
رئیسش تا جمعه یک جواب میخواست.
واژههای مرتبط
nächst بعدی، آینده · später بعد · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · lächeln لبخند زدن؛ لبخند · wenn اگر، وقتی که · wissen دانستن · anrufen زنگ زدن · lange مدت زیادی · schreiben نوشتن · sollen باید؛ قرار بودن؛ باید (توصیه) · sofort فوراً · wollen خواستن