glauben
glaubt, glaubte, hat geglaubt
فکر کردن، باور داشتن؛ باور کردن
در داستانها
Sein Kollege Jonas sagt: »Ich glaube, dass du zu wenig schläfst.«
همکارش یوناس میگوید: «فکر میکنم که تو خیلی کم میخوابی.»
»Du glaubst nicht, was heute passiert ist.
«باور نمیکنی، امروز چه اتفاقی افتاده.
Aber Tarik glaubte eher an einen Verlust.
اما طارق بیشتر به گم شدن فکر میکرد.
Die glaubt mir sonst wieder nicht.«
وگرنه او باز حرفم را باور نمیکند.»