همهٔ داستان‌ها

Auf dem Gipfel

داستان کوتاه آلمانی · سطح B2 (متوسط رو به بالا) · 1 دقیقه · نکتهٔ گرامری: حرف‌های حالت‌نما: doch، ja، mal، eben، halt، denn

نسرین برای سومین بار با گروه کوه‌پیمایی ایلکا به ارتفاعات زاورلند می‌رود. راه سخت‌تر از انتظار است، اما بالای قله منظره زیباست و نسرین به کوه‌های زاگرس فکر می‌کند. داستانی برای سطح B2.

An einem Samstag im Mai wanderte Nasrin zum dritten Mal mit Ilkas Gruppe. Diesmal ging es ins Sauerland, und der Weg war steiler als gedacht.

یک شنبه در ماه مه نسرین برای سومین بار با گروه ایلکا کوه‌پیمایی کرد. این بار به زاورلند رفتند، و راه از آنچه فکر می‌کرد شیب‌دارتر بود.

»Mach doch mal eine Pause«, sagte Ilka, als Nasrin schwer atmete. »Du bist ja ganz rot im Gesicht.« Nasrin setzte sich auf einen Stein. »Ich bin eben keine Bergziege«, lachte sie.

«یک کم استراحت کن دیگر»، ایلکا گفت، وقتی نسرین به نفس‌نفس افتاده بود. «صورتت که حسابی سرخ شده.» نسرین روی یک سنگ نشست. «خب من که بز کوهی نیستم»، او خندید.

»Wie weit ist es denn noch?«, fragte sie nach zehn Minuten. »Nicht mehr weit«, meinte Ilka. »Das sagst du schon seit einer Stunde!« »Na ja, so ist das halt beim Wandern.«

بعد از ده دقیقه او پرسید: «حالا چقدر دیگر مانده؟» «دیگر زیاد نمانده»، ایلکا گفت. «این را تو از یک ساعت پیش داری می‌گویی!» «خب، کوه‌پیمایی همین است دیگر.»

Unterwegs erzählte Nasrin von den Bergen um Schiras. »Da gibt es ja auch hohe Berge, oder?«, fragte ein Mann aus der Gruppe. »Natürlich! Der Zagros ist doch viel höher als das Sauerland.« Alle lachten.

در راه نسرین از کوه‌های اطراف شیراز تعریف کرد. «آنجا هم که کوه‌های بلند هست، نه؟»، مردی از گروه پرسید. «البته! زاگرس که خیلی از زاورلند بلندتر است.» همه خندیدند.

Oben auf dem Gipfel war die Aussicht wunderschön. »Schau mal, da unten ist unser Dorf!«, rief Ilka. Nasrin holte ihr Handy heraus. »Das muss ich unbedingt meiner Schwester schicken. Die glaubt mir sonst wieder nicht.«

بالای قله منظره فوق‌العاده زیبا بود. «ببین، آن پایین روستای ماست!»، ایلکا فریاد زد. نسرین موبایلش را درآورد. «این را حتماً باید برای خواهرم بفرستم. وگرنه او باز حرفم را باور نمی‌کند.»

Auf dem Rückweg fragte Ilka: »Kommst du nächsten Samstag eigentlich wieder mit?« Nasrin zögerte kurz. »Na klar komme ich mit. Ich muss ja trainieren, wenn ich irgendwann auf den Zagros will.«

در راه برگشت ایلکا پرسید: «راستی شنبهٔ بعد دوباره می‌آیی؟» نسرین کمی مکث کرد. «معلوم است که می‌آیم. باید تمرین کنم دیگر، اگر بخواهم یک روز از زاگرس بالا بروم.»

واژه‌های این داستان

an در، به · der Samstag شنبه · im در (in + dem) · der Mai ماه مه · wandern کوه‌پیمایی کردن · zum dritten Mal برای سومین بار · mit با · die Gruppe گروه · diesmal این بار · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · ins به (in + das) · und و · weg دور، رفته؛ گم؛ راه · sein بودن · steil شیب‌دار · als از (در مقایسه) · denken فکر کردن · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · doch که (تأکید) · mal گاهی، یک وقت · die Pause زنگ تفریح، استراحت · sagen گفتن · als به‌عنوانِ؛ وقتی که · schwer سنگین · atmen نفس کشیدن · ja بله؛ (als Partikel) خب، دیگر · ganz تمام، کامل · rot قرمز · das Gesicht صورت · sich setzen نشستن · auf روی؛ برای (منتظر) · der Stein سنگ · eben خب دیگر (حرف تأکید) · die Bergziege بز کوهی · lachen خندیدن · wie مثل؛ چطور · weit دور · denn راستی (در سؤال) · noch هنوز · fragen پرسیدن · nach به (مقصد)؛ برای · die Minute دقیقه · nicht نه · mehr دیگر (با نفی)؛ بیشتر · meinen منظور داشتن · schon حالا دیگر، قبلاً · seit از (زمان)؛ از وقتی که · die Stunde ساعت · na ja خب، چه می‌شود کرد · so این‌طور، چنین؛ چه (تعجب) · halt دیگر، خب (برای چیزی که عوض نمی‌شود) · beim موقعِ (bei + dem) · unterwegs بیرون، در راه · erzählen تعریف کردن · von از · der Berg کوه · um برای؛ دور؛ دربارهٔ · da آنجا · geben وجود داشتن (es gibt)؛ دادن · auch همچنین، حتی · hoch بلند · oder یا؛ نه؟ · der Mann شوهر؛ مرد · aus از، اهلِ · natürlich البته، طبیعتاً · viel خیلی · oben بالا · der Gipfel قله · die Aussicht منظره · wunderschön فوق‌العاده زیبا · schauen نگاه کردن · unten پایین · das Dorf روستا · rufen صدا زدن · herausholen بیرون آوردن · das Handy گوشی موبایل · müssen باید، مجبور بودن · unbedingt حتماً · die Schwester خواهر · schicken فرستادن · glauben فکر کردن، باور داشتن؛ باور کردن · sonst همیشه، در غیر این صورت · wieder دوباره · der Rückweg راه برگشت · mitkommen همراه آمدن · nächst بعدی، آینده · eigentlich راستی، در واقع · zögern مردد شدن، تردید کردن · kurz کوتاه · na klar معلوم است، البته · trainieren تمرین کردن · wenn اگر، وقتی که · irgendwann دیر یا زود، زمانی · wollen خواستن