endlich
بالاخره، سرانجام
در داستانها
Der Bus kommt endlich.
بالاخره اتوبوس میآید.
Am Samstag kommt endlich das Bett.
شنبه بالاخره تخت میرسد.
»Ja«, sagt Kian, »weil ich endlich genug geschlafen habe.«
«بله»، کیان میگوید، «چون بالاخره به اندازهٔ کافی خوابیدهام.»
Nachdem sie zwanzig Minuten gelaufen war, stand sie endlich vor dem Gebäude.
بعد از اینکه بیست دقیقه راه رفته بود، بالاخره جلوی ساختمان ایستاد.
Sie war nervös, bis sie endlich an der Reihe war.
او عصبی بود، تا اینکه بالاخره نوبتش شد.
Sechs Wochen nach seinem Unfall bekam Jonas endlich den Gips ab.
شش هفته بعد از تصادفش بالاخره گچ پای یوناس باز شد.