Jeden Morgen wartet Omid an der Haltestelle. Der Bus kommt um sieben Uhr. Heute ist der Bus spät.
هر روز صبح امید در ایستگاه منتظر میماند. اتوبوس ساعت هفت میآید. امروز اتوبوس دیر است.
Eine Frau steht neben ihm. Sie trinkt Kaffee und liest die Zeitung. »Der Bus kommt nie pünktlich«, sagt sie.
زنی کنار او ایستاده است. او قهوه مینوشد و روزنامه میخواند. «اتوبوس هیچوقت سر وقت نمیآید»، او میگوید.
Omid lacht. Er versteht nicht alle Wörter. Aber er versteht das Wort »nie«. Er sagt: »Ja, nie!«
امید میخندد. او همهٔ کلمهها را نمیفهمد. اما او کلمهٔ «هیچوقت» را میفهمد. او میگوید: «بله، هیچوقت!»
Die Frau lacht auch. Sie fragt: »Woher kommen Sie?« Omid antwortet: »Aus dem Iran. Ich lerne Deutsch.«
زن هم میخندد. او میپرسد: «اهل کجا شما هستید؟» امید جواب میدهد: «از ایران. من آلمانی یاد میگیرم».
Der Bus kommt endlich. Die Frau gibt Omid die Zeitung. »Für dich«, sagt sie. »Zum Lernen.«
بالاخره اتوبوس میآید. زن روزنامه را به امید میدهد. او میگوید: «برای تو». «برای یاد گرفتن».