die Sonne
خورشید، آفتاب
در داستانها
Er lag auf der Fußmatte und glänzte in der Sonne.
کلید روی پادری افتاده بود و در آفتاب برق میزد.
»Am Samstag scheint die Sonne«, sagt sie.
«شنبه آفتاب میتابد»، او میگوید.
واژههای مرتبط
der Bahnhof ایستگاه قطار · der Boden زمین، کف؛ خاک · gehören متعلق بودن به · langsam آهسته، آرام · allein تنها · der Brief نامه · der Name نام · denken فکر کردن · ohne بدونِ؛ بدون · das Wochenende آخر هفته · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · wenn اگر، وقتی که