die Sonne
خورشید، آفتاب
در داستانها
Er lag auf der Fußmatte und glänzte in der Sonne.
کلید روی پادری افتاده بود و در آفتاب برق میزد.
»Am Samstag scheint die Sonne«, sagt sie.
«شنبه آفتاب میتابد»، او میگوید.
خورشید، آفتاب
Er lag auf der Fußmatte und glänzte in der Sonne.
کلید روی پادری افتاده بود و در آفتاب برق میزد.
»Am Samstag scheint die Sonne«, sagt sie.
«شنبه آفتاب میتابد»، او میگوید.