das Café
کافه
در داستانها
Nima und Julia sitzen in einem Café.
نیما و یولیا در یک کافه نشستهاند.
Ein Jahr nach seinem Umzug saß Tarik mit Aylin in einem Café am Main.
یک سال بعد از اسبابکشیاش طارق با آیلین در کافهای کنار رود ماین نشسته بود.
Im frisch renovierten Bahnhof gibt es jetzt ein Café, und die neu gepflanzten Bäume machen die Hauptstraße grüner.«
در ایستگاه قطارِ تازه بازسازیشده حالا یک کافه هست، و درختهای تازه کاشتهشده خیابان اصلی را سرسبزتر میکنند.»