der Umzug
اسبابکشی
در داستانها
Der Umzug dauerte den ganzen Samstag.
اسبابکشی تمام شنبه طول کشید.
»Nach dem Umzug hatten wir einfach keine Kraft mehr.
«بعد از اسبابکشی ما واقعاً دیگر توانی نداشتیم.
Ein Jahr nach seinem Umzug saß Tarik mit Aylin in einem Café am Main.
یک سال بعد از اسبابکشیاش طارق با آیلین در کافهای کنار رود ماین نشسته بود.
Die stark gestiegenen Mieten zwingen viele langjährige Bewohner zum Umzug.
اجارههای بهشدت بالارفته خیلی از ساکنان قدیمی را مجبور به اسبابکشی میکنند.
واژههای مرتبط
leise ساکت، آرام · öffnen باز کردن · passieren اتفاق افتادن · schlecht بد · sich ärgern عصبانی شدن؛ عصبانی شدن (über) · das Fenster پنجره · immer همیشه · morgen فردا · neben کنارِ · das Problem مشکل · schauen نگاه کردن · sich setzen نشستن