zweimal
دو بار
در داستانها
Nachdem sie den Brief zweimal gelesen hatte, rief sie ihre Mutter in Bandar Abbas an.
بعد از اینکه نامه را دو بار خوانده بود، به مادرش در بندرعباس زنگ زد.
Tarik war seitdem zweimal umgezogen.
طارق از آن زمان دو بار اسبابکشی کرده بود.
»Ja, zweimal am Tag.«
«بله، روزی دو بار.»
واژههای مرتبط
machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · müssen باید، مجبور بودن · schon حالا دیگر، قبلاً · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن · so اینطور، چنین؛ چه (تعجب) · ja بله؛ (als Partikel) خب، دیگر · vor جلوی؛ از (ترس) · gut خوب · das Haus ساختمان، خانه · die Woche هفته · jetzt حالا · die Frau خانم؛ زن