die Antwort
جواب
در داستانها
Ihr Chef wollte bis Freitag eine Antwort.
رئیسش تا جمعه یک جواب میخواست.
واژههای مرتبط
denken فکر کردن · die Freundin دوستدختر؛ دوست (زن) · möchten خواستن (مؤدبانه)، میل داشتن · wo کجا · bleiben ماندن · helfen کمک کردن · der Morgen صبح · lernen یاد گرفتن، آموختن · nächst بعدی، آینده · lächeln لبخند زدن؛ لبخند · bekommen دریافت کردن · wissen دانستن