berufstätig
شاغل
در داستانها
Sie war berufstätig und hatte wenig Zeit.
او شاغل بود و وقت کمی داشت.
واژههای مرتبط
deswegen به همین دلیل · einlegen ترشی انداختن، در سرکه گذاشتن · einmachen کنسرو کردن (مربا و کمپوت) · die Enkelin نوه (دختر) · die Erdbeere توتفرنگی · die Essgewohnheit عادت غذایی · der Essig سرکه · exotisch خارجی، عجیب · die Fabrik کارخانه · die Fensterbank لبهٔ پنجره · das Fertiggericht غذای آماده · die Frucht میوه