gemeinsam
با هم
در داستانها
Meine Mutter hatte gekocht, deshalb aßen wir gemeinsam.«
مادرم آشپزی کرده بود، برای همین ما با هم غذا میخوردیم.»
Von da an trainierten sie gemeinsam.
از آن به بعد آنها با هم تمرین کردند.
واژههای مرتبط
der Schrank کابینت، کمد · der Sommer تابستان · der Apfel سیب · die Ärztin پزشک (زن) · der Oktober اکتبر · schmecken مزه دادن، خوشمزه بودن · das Stück تکه · die Tomate گوجهفرنگی · wenig کم · zur به (zu + der) · das Ei تخممرغ · der Garten باغچه