gezwungen
مجبور
در داستانها
Ihr Mann Reza arbeitete in einer Werkstatt und war gezwungen, den ganzen Tag Deutsch zu reden.
شوهرش رضا در یک تعمیرگاه کار میکرد و مجبور بود تمام روز آلمانی حرف بزند.
واژههای مرتبط
schnell زود، سریع · vom از (von + dem) · die Frage سؤال · nachdenken فکر کردن · stellen مطرح کردن (سؤال)؛ قرار دادن · die Straße خیابان · der Tee چای · da آنجا · sprechen صحبت کردن؛ حرف زدن (von) · suchen جستجو کردن، دنبال چیزی گشتن · das Deutsch زبان آلمانی؛ آلمانی · das Essen غذا؛ خوردن