das Team
تیم
در داستانها
Paul, der jetzt zu ihrem Team gehörte, zwinkerte ihr aufmunternd zu.
پاول، که حالا عضو تیم او بود، دلگرمکننده به او چشمک زد.
واژههای مرتبط
alt پیر، مسن · beginnen شروع شدن · gehören متعلق بودن به · schlecht بد · der Termin وقت، قرار · verstehen فهمیدن · ins به (in + das) · der Monat ماه · zu بیش از حد، زیادی · die Firma شرکت · der Kollege همکار · nachdenken فکر کردن