blass
رنگپریده
در داستانها
Der Knöchel tat sofort weh, und Jonas wurde blass.
مچ پا فوراً درد گرفت، و یوناس رنگش پرید.
Jonas sah blass aus, aber er lächelte.
یوناس رنگپریده به نظر میرسید، اما لبخند میزد.
Selin wurde blass.
سلین رنگش پرید.
واژههای مرتبط
heute امروز · nach به (مقصد)؛ برای · stehen ایستادن · noch هنوز · der Tag روز · können توانستن · der Abend شب، عصر · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · an در، به · auf روی؛ برای (منتظر) · fragen پرسیدن · lachen خندیدن