همهٔ داستان‌ها

Bitte vergiss nichts

داستان کوتاه آلمانی · سطح B1 (متوسط) · 2 دقیقه · نکتهٔ گرامری: برای چه؟ um … zu و damit — و نه فقط …، بلکه … هم

مارا با کیفی پر از وسایل به دیدن یوناس در بیمارستان می‌رود و پرستار الیف از کار شیفتی و آموزشش می‌گوید؛ داستانی دربارهٔ بیمارستان، بیمه و دوستی.

Mara stand vor dem Krankenhaus und las den Zettel noch einmal. Jonas brauchte das Ladekabel, um sein Handy aufzuladen. Er wollte die Kopfhörer, um im Zimmer Musik zu hören, ohne den Nachbarn zu stören.

مارا جلوی بیمارستان ایستاده بود و یادداشت را یک بار دیگر خواند. یوناس کابل شارژ را لازم داشت، تا گوشی‌اش را شارژ کند. او هدفون را می‌خواست، تا در اتاق موسیقی گوش کند، بدون اینکه همسایه را اذیت کند.

Sie hatte auch ein Handtuch und eine Bürste eingepackt, damit er sich frisch machen konnte. Und Obst, damit er nicht immer Krankenhausessen aß. Die Tasche war schwer.

او یک حوله و یک برس هم گذاشته بود، تا او بتواند خودش را تر و تازه کند. و میوه، تا او همیشه غذای بیمارستان نخورد. کیف سنگین بود.

An der Information fragte sie nach der Station. »Chirurgie, zweiter Stock«, sagte die Frau. »Nehmen Sie den Aufzug, um Zeit zu sparen.« Mara nahm trotzdem die Treppe, um sich zu beruhigen.

در اطلاعات او سراغ بخش را گرفت. «جراحی، طبقهٔ دوم»، خانم گفت. «با آسانسور بروید، تا در وقت صرفه‌جویی کنید.» مارا با این حال از پله‌ها رفت، تا آرام شود.

Auf der Station traf sie die Pflegefachkraft Elif. Sie kontrollierte gerade den Blutdruck von Jonas. »Ich messe nicht nur den Blutdruck«, sagte Elif, »sondern ich wechsle auch den Verband.« Jonas sah blass aus, aber er lächelte.

در بخش او پرستار الیف را دید. او داشت فشار خونِ یوناس را کنترل می‌کرد. «من نه فقط فشار خون را اندازه می‌گیرم»، الیف گفت، «بلکه من پانسمان را هم عوض می‌کنم.» یوناس رنگ‌پریده به نظر می‌رسید، اما لبخند می‌زد.

»Wozu brauchst du eigentlich den Laptop?«, fragte Mara. »Um die Papiere für die Versicherung auszufüllen«, sagte Jonas. »Der Arbeitsunfall muss gemeldet werden, damit die Krankenkasse zahlt.«

«لپ‌تاپ را راستی برای چه لازم داری؟»، مارا پرسید. «برای پر کردن مدارکِ بیمه»، یوناس گفت. «حادثهٔ کاری باید گزارش شود، تا بیمهٔ درمانی پرداخت کند.»

Elif erzählte beim Verbandwechsel von ihrer Ausbildung. Sie hatte drei Jahre gelernt, nicht nur in der Berufsschule, sondern auch in der Klinik. »Man muss nicht nur die Theorie kennen«, sagte sie, »sondern auch die Menschen.«

الیف هنگام تعویض پانسمان از دورهٔ آموزشی‌اش تعریف کرد. او سه سال آموزش دیده بود، نه فقط در هنرستان، بلکه در کلینیک هم. «آدم باید نه فقط تئوری را بشناسد»، او گفت، «بلکه آدم‌ها را هم.»

Der Schichtdienst war hart. Sie arbeitete nachts und am Wochenende, damit die Station nie leer war. »Ich mache das trotzdem gern«, sagte sie. »Um Leuten wie ihm zu helfen.« Sie zeigte auf Jonas.

کار شیفتی سخت بود. او شب‌ها و آخر هفته کار می‌کرد، تا بخش هیچ‌وقت خالی نباشد. «من با این حال این کار را با علاقه انجام می‌دهم»، او گفت. «تا به آدم‌هایی مثل او کمک کنم.» او به یوناس اشاره کرد.

Mara packte die Tasche aus. Jonas nahm zuerst die Kopfhörer, dann das Obst. »Und die Bürste?« »Die ist, damit du wieder wie ein Mensch aussiehst«, sagte Mara. Jonas warf ihr einen Apfel zu.

مارا کیف را خالی کرد. یوناس اول هدفون را برداشت، بعد میوه را. «و برس؟» «آن برای این است که تو دوباره مثل یک آدم به نظر برسی»، مارا گفت. یوناس یک سیب به طرفش پرت کرد.

Am Abend ging Mara nach Hause. Auf dem Zettel hatte sie alles abgehakt. Sie hatte nichts vergessen, außer einer Sache: ein Buch, um im Wartezimmer nicht die ganze Zeit aufs Handy zu schauen.

شب مارا به خانه رفت. روی یادداشت او همه چیز را تیک زده بود. او چیزی را فراموش نکرده بود، جز یک چیز: یک کتاب، تا در اتاق انتظار تمام مدت به گوشی نگاه نکند.

Am nächsten Tag brachte sie es mit. Jonas las es nicht. Er schlief, mit den Kopfhörern auf den Ohren, um den Nachbarn nicht zu hören, der laut schnarchte.

روز بعد او آن را با خودش آورد. یوناس آن را نخواند. او خوابیده بود، با هدفون روی گوش‌ها، تا همسایه را نشنود، که بلند خرخر می‌کرد.

واژه‌های این داستان

stehen ایستادن · vor جلوی؛ از (ترس) · das Krankenhaus بیمارستان · und و · lesen خواندن · der Zettel یادداشت · noch هنوز · einmal یک بار · brauchen لازم داشتن، به کار رفتن؛ استفاده کردن · das Ladekabel کابل شارژ · um … zu تا، برای اینکه (یک فاعل) · das Handy گوشی موبایل · aufladen شارژ کردن · wollen خواستن · der Kopfhörer هدفون · im در (in + dem) · das Zimmer اتاق · die Musik موسیقی · hören شنیدن · ohne … zu بدون اینکه · der Nachbar همسایه · stören اذیت کردن، مزاحم شدن · haben داشتن · auch همچنین، حتی · das Handtuch حوله · die Bürste برس · einpacken بسته‌بندی کردن · damit تا اینکه، برای اینکه · sich frisch machen خود را تر و تازه کردن · können توانستن · das Obst میوه · nicht نه · immer همیشه · das Krankenhausessen غذای بیمارستان · das Essen غذا؛ خوردن · die Tasche کیف؛ جیب · sein بودن · schwer سنگین · an در، به · die Information اطلاعات (باجه) · fragen پرسیدن · nach به (مقصد)؛ برای · die Station بخش (بیمارستان) · die Chirurgie جراحی · der Stock طبقه · sagen گفتن · die Frau خانم؛ زن · nehmen گرفتن · der Aufzug آسانسور · die Zeit زمان، مدت؛ وقت · sparen صرفه‌جویی کردن · trotzdem با این حال · die Treppe پله؛ پله‌ها · beruhigen آرام کردن · auf روی؛ برای (منتظر) · treffen دیدن، ملاقات کردن · die Pflegefachkraft پرستار حرفه‌ای · kontrollieren کنترل کردن · gerade الان؛ تازه · der Blutdruck فشار خون · von از · messen اندازه گرفتن · nicht nur … sondern auch نه فقط …، بلکه … هم · wechseln عوض کردن · der Verband پانسمان · aussehen به نظر رسیدن · blass رنگ‌پریده · aber اما · lächeln لبخند زدن؛ لبخند · wozu برای چه · eigentlich راستی، در واقع · der Laptop لپ‌تاپ · das Papier مدرک، کاغذ · für برای؛ به · die Versicherung بیمه · ausfüllen پر کردن (فرم) · der Arbeitsunfall حادثهٔ کاری · müssen باید، مجبور بودن · melden گزارش کردن · werden شدن (کمکی آینده)؛ شدن · die Krankenkasse بیمهٔ درمانی · zahlen پرداختن · erzählen تعریف کردن · beim موقعِ (bei + dem) · der Verbandwechsel تعویض پانسمان · die Ausbildung دورهٔ آموزشی، کارآموزی · das Jahr سال · lernen یاد گرفتن، آموختن · in در · die Berufsschule هنرستان، مدرسهٔ حرفه‌ای · die Klinik کلینیک · die Theorie تئوری · kennen شناختن · der Mensch انسان، آدم · der Schichtdienst کار شیفتی · hart سخت · arbeiten کار کردن · nachts شب‌ها · am در (an + dem) · das Wochenende آخر هفته · nie هیچ‌وقت · leer خالی · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · gern با علاقه، با میل · die Leute مردم · wie مثل؛ چطور · helfen کمک کردن · zeigen نشان دادن · auspacken خالی کردن (کیف) · zuerst اول · dann بعد · wieder دوباره · zuwerfen پرت کردن به طرف کسی · der Apfel سیب · der Abend شب، عصر · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · das Haus ساختمان، خانه · abhaken تیک زدن · vergessen فراموش کردن؛ جا گذاشتن · außer جز · die Sache ماجرا، موضوع · das Buch کتاب · das Wartezimmer اتاق انتظار · ganz تمام، کامل · aufs به (auf + das) · schauen نگاه کردن · nächste بعدی · der Tag روز · mitbringen با خود آوردن · schlafen خوابیدن · mit با · das Ohr گوش · laut بلند · schnarchen خرخر کردن