die Physiotherapie
فیزیوتراپی
در داستانها
Die Ärztin schickte ihn zur Physiotherapie.
دکتر او را برای فیزیوتراپی فرستاد.
واژههای مرتبط
der Unfall تصادف، حادثه · von da an از آن به بعد · weitermachen ادامه دادن · aufhören دست برداشتن، متوقف شدن · jedes Mal هر بار · merken متوجه شدن · schaffen از پس کاری برآمدن، موفق شدن · sogar حتی · streng سختگیر، جدی · trainieren تمرین کردن · der Fuß پا · gemeinsam با هم