همهٔ داستان‌ها

Auf dem Flohmarkt

داستان کوتاه آلمانی · سطح A2 (مقدماتی) · 1 دقیقه · نکتهٔ گرامری: پایانهٔ صفت پیش از اسم، بعد از der و ein

سمیرا و لوکاس یکشنبه به بازار دست‌دوم می‌روند: یک چراغ قرمز خراب، یک صندلی قدیمی از مردی با ریش سفید، و تابلوی کوچکی از دریایی آبی که سمیرا را یاد کیش می‌اندازد. داستانی برای سطح A2.

Am Sonntag gehen Samira und Lukas auf den Flohmarkt. Es ist ein warmer, sonniger Tag. Auf dem großen Platz stehen viele kleine Tische. Überall gibt es alte Sachen.

یکشنبه سمیرا و لوکاس به بازار دست‌دوم می‌روند. روزی گرم و آفتابی است. در میدان بزرگ میزهای کوچک زیادی هست. همه‌جا وسایل قدیمی هست.

Samira sucht eine neue Lampe für ihr Zimmer. Sie findet eine rote Lampe mit einem langen Kabel. »Die rote Lampe ist schön«, sagt Lukas. Aber sie ist leider kaputt.

سمیرا برای اتاقش دنبال یک چراغ جدید می‌گردد. او یک چراغ قرمز با سیمی بلند پیدا می‌کند. «چراغ قرمز قشنگ است»، لوکاس می‌گوید. اما متأسفانه خراب است.

Lukas sieht einen alten Stuhl. Der alte Stuhl ist sehr schön, aber zu teuer. Der Verkäufer ist ein freundlicher Mann mit einem weißen Bart. »Für Sie nur zwanzig Euro«, sagt er. Lukas kauft den alten Stuhl.

لوکاس یک صندلی قدیمی می‌بیند. صندلی قدیمی خیلی قشنگ است، اما زیادی گران. فروشنده مردی مهربان با ریش سفید است. «برای شما فقط بیست یورو»، او می‌گوید. لوکاس صندلی قدیمی را می‌خرد.

Dann sehen sie ein kleines Bild. Es zeigt ein blaues Meer und ein weißes Haus. »Das sieht aus wie die Insel Kisch!«, sagt Samira. Sie kauft das kleine Bild für fünf Euro.

بعد آن‌ها یک تابلوی کوچک می‌بینند. تابلو یک دریای آبی و یک خانهٔ سفید را نشان می‌دهد. «این شبیه جزیرهٔ کیش است!»، سمیرا می‌گوید. او تابلوی کوچک را به پنج یورو می‌خرد.

Am Ende haben sie einen alten Stuhl, ein kleines Bild und eine grüne Tasse. Lukas trägt den schweren Stuhl nach Hause. Samira trägt nur das kleine Bild und lacht.

در آخر آن‌ها یک صندلی قدیمی، یک تابلوی کوچک و یک فنجان سبز دارند. لوکاس صندلی سنگین را به خانه می‌برد. سمیرا فقط تابلوی کوچک را می‌برد و می‌خندد.

Zu Hause stellt Lukas den alten Stuhl in die Küche. Er passt gut zu dem großen Tisch. Samira hängt das neue Bild über ihr Bett. »Das war ein schöner Sonntag!«, sagt sie.

در خانه لوکاس صندلی قدیمی را در آشپزخانه می‌گذارد. صندلی به میز بزرگ خوب می‌آید. سمیرا تابلوی جدید را بالای تختش آویزان می‌کند. «چه یکشنبهٔ قشنگی بود!»، او می‌گوید.

واژه‌های این داستان

am در (an + dem) · der Sonntag یکشنبه · gehen رفتن؛ انجام شدن؛ بودن (موضوع) · und و · auf روی؛ برای (منتظر) · der Flohmarkt بازار دست‌دوم · sein بودن · warm گرم · sonnig آفتابی · der Tag روز · groß بزرگ · der Platz جا · stehen ایستادن · viel خیلی · klein کوچک · der Tisch میز · überall همه‌جا · geben وجود داشتن (es gibt)؛ دادن · alt قدیمی · die Sache چیز، وسیله · suchen جستجو کردن، دنبال چیزی گشتن · neu جدید · die Lampe چراغ · für برای؛ به · das Zimmer اتاق · finden پیدا کردن؛ فکر کردن، نظر داشتن · rot قرمز · mit با · lang بلند، دراز · das Kabel سیم، کابل · schön زیبا، قشنگ · sagen گفتن · aber اما · leider متأسفانه · kaputt خراب، از بین رفته · sehen دیدن · der Stuhl صندلی · sehr بسیار · zu بیش از حد، زیادی · teuer گران · der Verkäufer فروشنده · freundlich مهربان، خوش‌برخورد · der Mann شوهر؛ مرد · weiß سفید · der Bart ریش · nur فقط · der Euro یورو · kaufen خریدن · dann بعد · das Bild تصویر، تابلو · zeigen نشان دادن · blau آبی · das Meer دریا · das Haus ساختمان، خانه · aussehen به نظر رسیدن · wie مثل؛ چطور · die Insel جزیره · am Ende در آخر · haben داشتن · grün سبز · die Tasse فنجان · tragen بردن، حمل کردن · schwer سنگین · nach به (مقصد)؛ برای · lachen خندیدن · zu به؛ (نشانهٔ مصدر) · stellen مطرح کردن (سؤال)؛ قرار دادن · in در · die Küche آشپزخانه · passen مناسب بودن، خوردن به · gut خوب · hängen آویزان کردن · über بالای، روی · das Bett تخت