همهٔ داستان‌ها

Frau Berger lässt sich helfen

داستان کوتاه آلمانی · سطح B1 (متوسط) · 1 دقیقه · نکتهٔ گرامری: فعل lassen و معناهایش

خانم برگر هفتاد و هشت سال دارد و دوست دارد همه کار را خودش بکند، اما این پاییز همه چیز خراب می‌شود. همسایهٔ جوانش امره کمک می‌کند و او یاد می‌گیرد کمک قبول کند. داستانی برای سطح B1.

Frau Berger war achtundsiebzig und machte am liebsten alles selbst. Doch in diesem Herbst ging vieles schief. Zuerst funktionierte ihre Waschmaschine nicht mehr.

خانم برگر هفتاد و هشت سال داشت و بیشتر از همه دوست داشت همه کار را خودش انجام بدهد. اما این پاییز خیلی چیزها خراب شد. اول ماشین لباسشویی‌اش دیگر کار نمی‌کرد.

Ihr Nachbar Emre, ein junger Mann aus dem dritten Stock, sah sie im Treppenhaus. »Lassen Sie die Maschine doch reparieren«, sagte er. »Das macht ein Techniker in einer Stunde.« Frau Berger ließ einen Techniker kommen, und die Maschine lief wieder.

همسایه‌اش امره، مرد جوانی از طبقهٔ سوم، او را در راه‌پله دید. «خب ماشین را بدهید تعمیر کنند»، او گفت. «یک تعمیرکار این کار را در یک ساعت انجام می‌دهد.» خانم برگر یک تعمیرکار خبر کرد، و ماشین دوباره کار کرد.

Dann ließ sie beim Bäcker ihren Regenschirm liegen. Emre brachte ihn am Abend vorbei. »Den haben Sie heute Morgen liegen lassen«, sagte er.

بعد او چترش را در نانوایی جا گذاشت. امره عصر آن را برایش آورد. «این را امروز صبح جا گذاشته بودید»، او گفت.

Im November wollte sie die Fenster putzen, aber ihr Rücken tat weh. »Lassen Sie mich das machen«, sagte Emre. Zuerst wollte sie nicht. Dann ließ sie ihn doch helfen.

در نوامبر او می‌خواست پنجره‌ها را تمیز کند، اما کمرش درد می‌کرد. «بگذارید من این کار را انجام بدهم»، امره گفت. اول او نمی‌خواست. بعد بالاخره گذاشت او کمک کند.

Als Dank backte Frau Berger einen Apfelkuchen. Emre bekam das größte Stück. »Den lasse ich mir schmecken!«, sagte er und lachte.

به عنوان تشکر خانم برگر یک کیک سیب پخت. امره بزرگ‌ترین تکه را گرفت. «این را با لذت می‌خورم!»، او گفت و خندید.

Im Dezember ließ sie sich beim Friseur die Haare kurz schneiden. »Sie sehen zehn Jahre jünger aus«, sagte die Friseurin. Frau Berger lachte. In diesem Herbst hatte sie etwas gelernt: Man darf sich auch einmal helfen lassen.

در دسامبر او در آرایشگاه موهایش را کوتاه کرد. «شما ده سال جوان‌تر به نظر می‌رسید»، آرایشگر گفت. خانم برگر خندید. این پاییز او چیزی یاد گرفته بود: آدم اجازه دارد گاهی بگذارد دیگران کمکش کنند.

واژه‌های این داستان

die Frau خانم؛ زن · sein بودن · und و · machen کردن؛ دادن (پیشنهاد)، انجام دادن · am در (an + dem) · gern با علاقه، با میل · doch که (تأکید) · in در · der Herbst پاییز · schiefgehen خراب شدن، بد پیش رفتن · viel خیلی · zuerst اول · funktionieren کار کردن (دستگاه)؛ جواب دادن، کار کردن · die Waschmaschine ماشین لباسشویی · nicht نه · mehr دیگر (با نفی)؛ بیشتر · der Nachbar همسایه · jung جوان · der Mann شوهر؛ مرد · aus از، اهلِ · der Stock طبقه · sehen دیدن · im در (in + dem) · das Treppenhaus راه‌پله · lassen گذاشتن، واداشتن · die Maschine دستگاه · reparieren تعمیر کردن · sagen گفتن · der Techniker تعمیرکار، تکنسین · die Stunde ساعت · kommen آمدن · laufen راه رفتن، دویدن · wieder دوباره · dann بعد · beim موقعِ (bei + dem) · der Bäcker نانوا · der Regenschirm چتر · liegen قرار داشتن، بودن · vorbeibringen سر زدن و آوردن · der Abend شب، عصر · haben داشتن · heute امروز · der Morgen صبح · der November نوامبر · wollen خواستن · das Fenster پنجره · putzen تمیز کردن · aber اما · der Rücken کمر، پشت · wehtun درد گرفتن · helfen کمک کردن · als به‌عنوانِ؛ وقتی که · der Dank تشکر · backen پختن (کیک) · der Apfelkuchen کیک سیب · bekommen دریافت کردن · groß بزرگ · das Stück تکه · schmecken مزه دادن، خوشمزه بودن · lachen خندیدن · der Dezember دسامبر · der Friseur آرایشگاه؛ آرایشگر · das Haar مو · kurz کوتاه · schneiden چیدن، بریدن · aussehen به نظر رسیدن · das Jahr سال · die Friseurin آرایشگر (زن) · lernen یاد گرفتن، آموختن · dürfen اجازه داشتن · auch همچنین، حتی · einmal یک بار